تبلیغات اینترنتیclose
هیوا مسیح 2
پیچک ( هیوا مسیح )
شعر و ادب پارسی
جاي حرف هاي هميشگي ( هیوا مسیح ) ( هیوا مسیح 2, )
نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 26 مهر 1391 توسط سید مجتبی محمدی ساعت 17:31 تعداد بازديد : 864 |

 

 

جاي حرف هاي هميشگي
راز بزرگ
راز بزرگ
نامه ها
مثل يک نان داغ
يک قطره آب، که از کنار بشريت مي آيد
نقاشي کنيد تا دنيا رنگي بشود
فقط معلم ما مرا بوسيد
دست بزني آب مي شود
گنده ترين پدربزرگ
اين آدم ها يک روز گم مي شوند
ما را در آفتاب پهن کرده اند
از يک کوچه به آسمان مي روم
يک هفت بزرگ
اين رنگ ها
چرا آدم ها جايشان را عوض مي کنند؟
سه تا هشت بزرگ در صحرا
مي خواهم دست بزنم، دور مي شود
پدرم مرا تعطيل کرد
دارم چيزي به دنيا اضافه مي کنم

 

 

 هیوا مسیح



برچسب ها: ,
امتياز : 0 | نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت
بسمِ باران ناپیدا ( هیوا مسیح ) ( هیوا مسیح 2, )
نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 26 مهر 1391 توسط سید مجتبی محمدی ساعت 17:21 تعداد بازديد : 969 |


بیایی اگر

  

**

بسمِ باران ناپیدا

 بسم برف ناماندگار

 بسم ترتیب نور

 ترتیل باد

  بسم تلطیف آب

 بسم دستان تابستان

 که در ابرهای دور

   به دنبال آب می گردد.

 به دنبال خودم می گردم ، تو

 گم شده در جماعت گندم دور ،

 رها شده در کربلای برف

 و تشنه در دست تابستان

 که قحط سال آدمی بود.

...

 بیایی اگر

 انگشت خیس آب

 اشاره ی خوبی ست به قبله ی هیچ.

 دهان آب

 کتاب خوبی ست به ذکر علف.

 و چشم آب

 نگاه خوبی ست

  به تماشای تو ، من .

 بیایی اگر

 آب حرف خواهد زد با دست هایت ، پوست.

 با من که صورت سرخ توام

در بادهای گرم ، داغ.

 هم حرف خواهد زد

   با کاسه ای افتاده در بیابان نشابور ، غریب.

 هم راز خواهد گفت

 از دریای ناتمام ؛

 از مهر نایاب آب

 که در ما روانه می شود

 در تو روانه می شود ای من ، تو ،

 که از قحط سال آدمی

   می آیی! ...

 

(هیوا مسیح)

 http://sher-entezar.persianblog.ir/



برچسب ها: ,
امتياز : 0 | نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت
صبورا ! از انتظار این همه شب ( هیوا مسیح ) ( هیوا مسیح 2, )
نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 26 مهر 1391 توسط سید مجتبی محمدی ساعت 17:18 تعداد بازديد : 819 |

انتظار آدمی

 

**

  صبورا !

 از انتظار این همه شب که به آفتاب فکر می کنند

   بیشترم .

 بیشترم از انتظار آدمی برای نجات آدمی

 بیشترم از صبر زمین و کفر

سنگ هایی که فرود آمدند

   بر سنگها و آدمی .

 رفیقا !

 دلم که گرفته بود از زمین و انتظار

 خودم که بیشترم از انتظار آدمی

 خوشم باد که می خواهم بی یا با

اذن تو با شیطان حرف بزنم

 به جای اینهمه سنگ که حرف زدند

به جای آدمی.

 دلیلا !

 سنگی بایدم

 که امروز پرتاب کنم به سوی آدمی

 برای کفران آدمی.

 

 

 هیوا مسیح

 http://sher-entezar.persianblog.ir/%



برچسب ها: ,
امتياز : 0 | نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت
از آن خورشید های همیشه در کودکی ( هیوا مسیح ) ( هیوا مسیح 2, )
نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 26 مهر 1391 توسط سید مجتبی محمدی ساعت 17:07 تعداد بازديد : 1116 |


سرود آب
 

 

 

از آن خورشید های همیشه در کودکی
از آن روزهای شکوفه تا سیب
و آن مشق های تا کتاب
که تو نبودی
تا همین یک بار دیگر که در سفرم
مادرم باز
به امامزاده های کنار راه سلام می کند
و نگاهش در انتهای دشت های چه دور
محو می شود
می دانم
دعا می کند وقتی امتداد جاده مرا به دورهای ناپیدا برد
تمام آبهای عالم
پشت سرم سرود بخوانند
حالا تمام آب های نه تنها پشت سرم
که آب
همین کاسه ی آفتاب خورده هم سرود می خواند
و هر روز
بچه های تمام دنیا
با اولین قطار
با اولین هواپیمای آشنا
به خانه ام می آیند
تا نه تنها برای دعاهای پشت سرم
که برای تمام مسافران راههای ناپیدا
دعا کنیم

 

 

هیوا مسیح



برچسب ها: ,
امتياز : 0 | نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت
بگو قطار بایستد ( هیوا مسیح ) ( هیوا مسیح 2, )
نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 26 مهر 1391 توسط سید مجتبی محمدی ساعت 17:01 تعداد بازديد : 613 |


می خواهم کمی دورتر از شما سوت بزنم
 

**

 

بگو قطار بایستد
بگو در ماه ترین ایستگاه زمین بماند
بماند سوت بکشد ، بماند دیر برود
بماند سوت بکشد ، برود
دور شود
بگو قطار بایستد
دارم آرزو می کنم
می خواهم از همین بین راه
از همین جای هیچ کس نیست
کمی از کناره ی دنیا راه بروم
از جاده های تنها
که مردان بسیاری را گم کرد
مردانی که در محرم ترین ساعات عشق گریستند
و صدایشان در هیچ قلبی نپیچید
می خواهم سوت
بزنم ، بمانم
زود بروم ، سوت بزنم ، دور شوم
کمی از این همه صندلی های پر دود
کمی از این همه چشم و عینک های سیاه
می خواهم کمی دورتر از شما سوت بزنم
می خواهم در ماه ترین ایستگاه زمین
در محرم ترین ساعات ماه
گریه کنم
می خواهم کمی دورتر از شما
کمی نزدیک
تر به ماه
بمیرم

 

 

هیوا مسیح



برچسب ها: ,
امتياز : 0 | نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت
آسمان سجاده های رو به راه ( هیوا مسیح ) ( هیوا مسیح 2, )
نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 26 مهر 1391 توسط سید مجتبی محمدی ساعت 16:50 تعداد بازديد : 1158 |


تو ، سایه ، منی

 


 

آسمان سجاده های رو به راه
و درختان حاشیه ی آب
اذان گفته بودند
که به راه افتادی
سیب های سحرگاهی
به خواب باغچه
افتادند
که در کوچه می رفتی
سایه ای از من دور شد
چه قدر آفتاب های نتابیده در راه است
چه قدر راه ناتمام در من به راه می افتد
من چه قدر ستاره از بر بودم و نمی دانستم
من چه قدر در رأس تماشای ماه بودم و نمی دانستن
حالا زمین به دورم می گردد
و چه قدر درخت
تماشا می کنم
سایه ای از تو در راه بود
چه پنجره هایی که از زن پر بود
چه کوچه هایی که از سلام خالی
چه خیابان هایی که از نرفتن پر بود
و چه راه هایی که خواب کسی می آید ، دیدند
ولی سایه ای از تو در شهر گم شد
ولی سایه ای از تو روزی گذشت
و در آسمان سجاده
من شد
سایه ای از من دور می شود
چه قدر آبی است
دهکده هایی ه در مهتاب به خواب می روند
چه حافظه ای
هیچ شهری هرگز
شب ها به خواب نمی رود
و کسی نمی داند
بالای این همه شهر بزرگ
ماه همیشه بیدار است
چه حافظه ای
باید تمام جاده های خاکی را حفظ کنم
باید صدای تمام سیبهای می افتد را بدانم
باید مدار زمین را خوب بچرخم
هیچ راهی نباید در شهرها تمام شود
هیچ خوابی نباید بی ستاره آفتابی شود
هیچ سیبی نباید بی صدا بیفتد
می خواهم تمام دنیا را به یاد بیاورم
چه قدر راه نرفته از من می گذرد
پشت سرم هستی یا نه ؟
تو ، سایه ، منی
من همه ی رفتن را به یاد آورده ام

 

 

هیوا مسیح



برچسب ها: ,
امتياز : 0 | نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت
کجا می روی ؟ ( هیوا مسیح ) ( هیوا مسیح 2, )
نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 26 مهر 1391 توسط سید مجتبی محمدی ساعت 16:37 تعداد بازديد : 337 |


کسی نیست ، با خودم حرف می زنم
 

 

 

کجا می روی ؟
با تو هستم
ای رانده حتی از آینه
ای خسته حتی از خودت
کجای این همه رفتن
راهی به آرزوهای آدمی
یافتی ؟
کجای این همه نشستن
جایی برای ماندن دیدی ؟
سر به راه
رو به نمی دانی تا کجا
چرا اتاقت را با خود می بری ؟
چرا عکس های چند سالگی را به ماه نشان می دهی ؟
خلوت کوچه ها را چرا به باد می دهی ؟
یک لحظه در این تا کجای رفتن بمان
شاید آن کاغذ مچاله که در باد می
دود
حرفی برای تو دارد
سطری نشانی راهی
خیالت من از این همه فریب
که در کتابخانه های دنیا به حرف می آیند
و در روزنامه های تا غروب می میرند
چیزی نفهمیده ام ؟
خیالت من از پنجره های باز خانه ی سالمندان
که رو به از صبح توپ بازی
تا بای بای تیله ها و گلسر های
رنگی حسرت می کشند
چیزی نفهمیده ام ؟
هنوز راهی از چشم های خیسم
رو به خاک بازی در باغ و
پله های شکسته ی روز دبستان
می رود
هنوز بغضی ساده
رو به دفتری از امضای بزرگ و یک بیست
که جهان را به دل خالی ام می بخشید
می شکند
حالا در این بی کجایی پرشتاب
با که اینقدر بلند حرف می زنی ؟
تمام چشم های شهری شده نگاهت می کنند
کسی نیست ، با خودم حرف می زنم

 

 هیوا مسیح



برچسب ها: ,
امتياز : 0 | نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت
نه باران ، نه عشق ، ( هیوا مسیح ) ( هیوا مسیح 2, )
نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 26 مهر 1391 توسط سید مجتبی محمدی ساعت 16:30 تعداد بازديد : 343 |

مرگ در ماه


 

نه باران ، نه عشق ، نه چشم هایی رو به ماه
غروب همین نه باران وعشق بود
که در راههای بی ترانه و عابر - دور می شدم
غروب همین نه چشم هایی
رو به ماه بود
که ماه در چشم هایم
تا کنار چهره ها و صداهای این همه سال آمد
غروب کیی از باران ها و عشق بود
که چشم در چشم ماه
از مادرم دور شدم
در راه
لب هایی خسته می گفتند
چشم های کودکی را با خود آورده ام
که شب ها ، خواب ماه می بیند
می گفتند
صدایی با خود آورده ام
که از غروب های ماه می گوید
می گفتند
کنار آخرین مکث ماه
قدم هایم ناتمام می ماند
در کجای زمین
در کجای چشم انتظاری رو به ماه
در کجای دستهای سرگردان مادرم
فراموش می شوم ؟
در شب باران و عشق
در شب آخرین مکث ماه - مادر
انگشت
را به سمت ماه بگیر
من آنجا خواهم مرد

 

 

هیوا مسیح



برچسب ها: ,
امتياز : 0 | نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت

صفحه قبل 1 صفحه بعد