تبلیغات اینترنتیclose
پیچک ( هیوا مسیح )
پیچک ( هیوا مسیح )
شعر و ادب پارسی
این که سایه نه ،مثل آدمی ایستاده ( هیوا مسیح ) ( هیوا مسیح 4, )
نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 26 مهر 1391 توسط سید مجتبی محمدی ساعت 17:59 تعداد بازديد : 424 |

شعر

 

 


این که سایه نه ،مثل آدمی ایستاده

 بر آستان جهان منم

تک سرفه ای خسته از اعماق آدمی

که ایستاده ام بر در گاه مریضخانه ی این جهان

خار بر سر تر از گیاهی که رویید در

انکار چشمهای بسیار

 این که هم سایه و هم تک  سرفه ی

 خسته منم

کنار می کشم

که عبور کند جهان،برود به راه خودش

نمی روم که بچرخد این ادعای بزرگ ،زمین

سکوت می کنم

که حرف بزند این همه مردمان بی زبان

نه جهان عبور می کند اما

نه زمین چرخ می زند

نه مردمان بی سخن،حرف می زنند

 

در ناگهان من اما شبی

هم جهان خسته می گذرد

هم زمین پابسته به حکم ناپایدار .

هم به حرف می آیند

مردمان روز مرده ی بی حرف.

 این گونه است

شب ها و روزها

سال ها و قرن های من

که سخت،سخت با شما می گذرد .

 

 

هیوا مسیح

http://ashnacity.blogfa.com/post-352.aspx



برچسب ها: ,
امتياز : 0 | نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت
بی‌صورت با جامه‌ای سپید ( هیوا مسیح ) ( هیوا مسیح 4, )
نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 26 مهر 1391 توسط سید مجتبی محمدی ساعت 17:44 تعداد بازديد : 781 |

 

 

 

بی‌صورت
با جامه‌ای سپید
به خانه باز می‌گردی
به آینه نگاه می‌کنی:
کسی نیست.
به راه ِ آمده فکر می‌کنی،
کجا
در کجای خیابان
چهره‌ات را برف پوشاند؟
نگاهت را
در کدام چشم به جای نهادی؟
سکوت شب وْ
خس خِس برفدانه‌ها بر شیشه.
زنگ خانه به صدا در می‌آید
می‌روی اما
هیچ کس نیست؛
باز می‌گردی
در آیینه اما
هیچ کس نیست؛
زنگ خانه به صدا در می‌آید
می‌روی اما
کوچه بی چراغ
سنگین وْ سپید به خواب رفته است.

از کوچه بی چراغ
نه کسی گذشته است
و نه انگشتی بر زنگ.

با جامه‌ای سپید
به خیابان باز می‌گردی.

 

 

هیوا مسیح



برچسب ها: ,
امتياز : 0 | نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت
کمی جلوتر من آن طرف امروز ( هیوا مسیح ) ( هیوا مسیح 4, )
نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 26 مهر 1391 توسط سید مجتبی محمدی ساعت 17:41 تعداد بازديد : 790 |

کمی جلوتر
من آن طرف امروز پیاده می شوم
کمی نزدیک به پنجشنبه نگهدار
کسی از سایه های هر چه ناپیدا می اید
از آن طرف کودکی
و نزدیک پنجشنبه به راه بعد از امروز می افتد
کمی نزدیک به پنجشنبه نگهدار
تو همان آشناترین صدای این حدودی
که مرا میان مکث سفر
به کودک ترین سایه ها می بری
با دلم که هوای باغ کرده است
با دلم که پی چند قدم شب زیر ماه می گردد
و مرامی نشیند
می نشینم و از یادمی روم
می نشینم و دنیا را فکر می کنم
آشناترین صدای این حدود پنجشنبه
کنار غربت راه و مسافران چشمخیس
دارم به ابتدای سفر می روم
به انتهای هر چه در پیش رو می رسم
گوش می کنی ؟
می خواهم از کنار همین پنجشنبه حرفی بزنم
حالا که دارم از یاد می روم
دارم سکوت می شوم
می خواهم آشناترین صدای این حدود تازه شوم
گوش می کنی؟
پیش روی سفر
بالای نزدیک پنجشنبه برف گرفته است
پیش روی سفر
تا نه این همه ناپیدا
تنها منم که آشناترین صدای این حدودم
تنها منم که آشناترین صدای هر حدودم
حالا هر چه باران است ، در من برف می شود
هر چه دریاست ، در من آبی
حالا هر چه پیری است ، در من کودک
هر چه ناپیدا ، در من پیدا
حالا هر چه هر روز و بعد از این
هر چه پیش رو
منم که از یاد می روم ، آغاز می شوم
و پنجشنبه نزدیک من است
جهان را همین جا نگهدار
من پیاده می شوم  در حال دریافت اطلاعات...

 

 

هیوا مسیح



برچسب ها: ,
امتياز : 0 | نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت
از جاده مي پرسم ( هیوا مسیح ) ( هیوا مسیح 4, )
نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 26 مهر 1391 توسط سید مجتبی محمدی ساعت 17:35 تعداد بازديد : 744 |

 

از جاده مي پرسم
از سايه اي كه قدم هايم را از بر است
نمي دانم از كجاي آمدن مي آيم
كه تا همين جاي راه
فقط يك سايه با من آمده
است
كه از سي سالگي
فقط يك سوال گمشده مي داند
از ماه مي پرسم
كه روزهاي تا آمدن دنيا را از بر است
كودكي هاي من در كجاي تا

 سي سالگي گم شد؟
جاده مادرم را دور مي كند
و غروب يكي از همين شعرها بود
كه پدر
رو به آفتاب مرد
و كودكي هاي من
در سي سالگي چه
زود تمام شد
از جاده مي پرسم
كه مرا دور مي كند
كجاي پيچ درختان و فراموشي آفتاب
راه ، به تنهاترين خانه ي جهان مي رسد ؟
كودكي در اتاق مستطيل
تا سي سالگي را صدا مي كند
و جاده ها چه قدر عجيب اند
كه به هيچ سوالي جواب نمي دهند
كه در هيچ جاي رفتن نمي
ميرند
در امتداد اين گمشدن
هي سوال مي كنم و باز
جاده مرا دور مي كند
تا اتاق مستطيل
بايد از فراموشي نه آفتاب
كه از فراموشي دير سالگي بگذرم

 

 

هیوا مسیح



برچسب ها: ,
امتياز : 0 | نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت
آنچه به آب هاى جهان ( هیوا مسیح ) ( هیوا مسیح 4, )
نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 26 مهر 1391 توسط سید مجتبی محمدی ساعت 17:33 تعداد بازديد : 894 |

 

آنچه به آب هاى جهان مربوط است‎

 به من هم ؛
‎ آنچه به درياها‎ به قطره هاى گمشده

باران مربوط است‎ به من هم؛‎
آنچه به اشك هاى تو مربوط است‎ آنچه به انسان،
به گياه، به دشت ها و تنهايى‎
به قمقمه هاى كوچكى كه غربت ما

را‎ به شهرها مى رساند‎ به من هم

مربوط است‎
آنچه به تشنگى، زخم آدمى

 به گمشدن هاى در بيابان
و اين جهان مربوط است به من هم مربوط است‎
ربط آب و من‎ ، ربط باد و گياه‎،

 ربط خداوند و آدمى است‎،
من به آب مربوطم‎ به چراغ،

چارراه‎ به تو، گريه، هراس؛
به گنجشك هاى گم شده
به تو دير به خانه مى رسى يا نمى رسى
من به من، به تو، به تن، وطن مربوطم
اينجا تنها جايى است كه به

هيچ كس مربوط نيست....

 

 

هیوا مسیح



برچسب ها: ,
امتياز : 0 | نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت
جاي حرف هاي هميشگي ( هیوا مسیح ) ( هیوا مسیح 2, )
نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 26 مهر 1391 توسط سید مجتبی محمدی ساعت 17:31 تعداد بازديد : 825 |

 

 

جاي حرف هاي هميشگي
راز بزرگ
راز بزرگ
نامه ها
مثل يک نان داغ
يک قطره آب، که از کنار بشريت مي آيد
نقاشي کنيد تا دنيا رنگي بشود
فقط معلم ما مرا بوسيد
دست بزني آب مي شود
گنده ترين پدربزرگ
اين آدم ها يک روز گم مي شوند
ما را در آفتاب پهن کرده اند
از يک کوچه به آسمان مي روم
يک هفت بزرگ
اين رنگ ها
چرا آدم ها جايشان را عوض مي کنند؟
سه تا هشت بزرگ در صحرا
مي خواهم دست بزنم، دور مي شود
پدرم مرا تعطيل کرد
دارم چيزي به دنيا اضافه مي کنم

 

 

 هیوا مسیح



برچسب ها: ,
امتياز : 0 | نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت
بسمِ باران ناپیدا ( هیوا مسیح ) ( هیوا مسیح 2, )
نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 26 مهر 1391 توسط سید مجتبی محمدی ساعت 17:21 تعداد بازديد : 933 |


بیایی اگر

  

**

بسمِ باران ناپیدا

 بسم برف ناماندگار

 بسم ترتیب نور

 ترتیل باد

  بسم تلطیف آب

 بسم دستان تابستان

 که در ابرهای دور

   به دنبال آب می گردد.

 به دنبال خودم می گردم ، تو

 گم شده در جماعت گندم دور ،

 رها شده در کربلای برف

 و تشنه در دست تابستان

 که قحط سال آدمی بود.

...

 بیایی اگر

 انگشت خیس آب

 اشاره ی خوبی ست به قبله ی هیچ.

 دهان آب

 کتاب خوبی ست به ذکر علف.

 و چشم آب

 نگاه خوبی ست

  به تماشای تو ، من .

 بیایی اگر

 آب حرف خواهد زد با دست هایت ، پوست.

 با من که صورت سرخ توام

در بادهای گرم ، داغ.

 هم حرف خواهد زد

   با کاسه ای افتاده در بیابان نشابور ، غریب.

 هم راز خواهد گفت

 از دریای ناتمام ؛

 از مهر نایاب آب

 که در ما روانه می شود

 در تو روانه می شود ای من ، تو ،

 که از قحط سال آدمی

   می آیی! ...

 

(هیوا مسیح)

 http://sher-entezar.persianblog.ir/



برچسب ها: ,
امتياز : 0 | نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت
صبورا ! از انتظار این همه شب ( هیوا مسیح ) ( هیوا مسیح 2, )
نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 26 مهر 1391 توسط سید مجتبی محمدی ساعت 17:18 تعداد بازديد : 785 |

انتظار آدمی

 

**

  صبورا !

 از انتظار این همه شب که به آفتاب فکر می کنند

   بیشترم .

 بیشترم از انتظار آدمی برای نجات آدمی

 بیشترم از صبر زمین و کفر

سنگ هایی که فرود آمدند

   بر سنگها و آدمی .

 رفیقا !

 دلم که گرفته بود از زمین و انتظار

 خودم که بیشترم از انتظار آدمی

 خوشم باد که می خواهم بی یا با

اذن تو با شیطان حرف بزنم

 به جای اینهمه سنگ که حرف زدند

به جای آدمی.

 دلیلا !

 سنگی بایدم

 که امروز پرتاب کنم به سوی آدمی

 برای کفران آدمی.

 

 

 هیوا مسیح

 http://sher-entezar.persianblog.ir/%



برچسب ها: ,
امتياز : 0 | نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت
از آن خورشید های همیشه در کودکی ( هیوا مسیح ) ( هیوا مسیح 2, )
نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 26 مهر 1391 توسط سید مجتبی محمدی ساعت 17:07 تعداد بازديد : 1078 |


سرود آب
 

 

 

از آن خورشید های همیشه در کودکی
از آن روزهای شکوفه تا سیب
و آن مشق های تا کتاب
که تو نبودی
تا همین یک بار دیگر که در سفرم
مادرم باز
به امامزاده های کنار راه سلام می کند
و نگاهش در انتهای دشت های چه دور
محو می شود
می دانم
دعا می کند وقتی امتداد جاده مرا به دورهای ناپیدا برد
تمام آبهای عالم
پشت سرم سرود بخوانند
حالا تمام آب های نه تنها پشت سرم
که آب
همین کاسه ی آفتاب خورده هم سرود می خواند
و هر روز
بچه های تمام دنیا
با اولین قطار
با اولین هواپیمای آشنا
به خانه ام می آیند
تا نه تنها برای دعاهای پشت سرم
که برای تمام مسافران راههای ناپیدا
دعا کنیم

 

 

هیوا مسیح



برچسب ها: ,
امتياز : 0 | نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت
کمی جلوتر من آن طرف امروز ( هیوا مسیح ) ( هیوا مسیح 3, )
نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 26 مهر 1391 توسط سید مجتبی محمدی ساعت 17:06 تعداد بازديد : 489 |

 
 

جهان را همین جا نگهدار
 

 

 

کمی جلوتر
من آن طرف امروز پیاده می شوم
کمی نزدیک به پنجشنبه نگهدار
کسی از سایه های هر چه ناپیدا می آید
از آن
طرف کودکی
و نزدیک پنجشنبه به راه بعد از امروز می افتد
کمی نزدیک به پنجشنبه نگهدار
تو همان آشناترین صدای این حدودی
که مرا میان مکث سفر
به کودک ترین سایه ها می بری
با دلم که هوای باغ کرده است
با دلم که پی چند قدم شب زیر ماه می گردد
و مرامی نشیند
می
نشینم و از یادمی روم
می نشینم و دنیا را فکر می کنم
آشناترین صدای این حدود پنجشنبه
کنار غربت راه و مسافران چشمخیس
دارم به ابتدای سفر می روم
به انتهای هر چه در پیش رو می رسم
گوش می کنی ؟
می خواهم از کنار همین پنجشنبه حرفی بزنم
حالا که دارم از یاد
می روم
دارم سکوت می شوم
می خواهم آشناترین صدای این حدود تازه شوم
گوش می کنی؟
پیش روی سفر
بالای نزدیک پنجشنبه برف گرفته است
پیش روی سفر
تا نه این همه ناپیدا
تنها منم که آشناترین صدای این حدودم
تنها منم که آشناترین صدای هر حدودم
حالا هر چه باران است ، در من برف می شود
هر چه دریاست ، در من آبی
حالا هر چه پیری است ، در من کودک
هر چه ناپیدا ، در من پیدا
حالا هر چه هر روز و بعد از این
هر چه پیش رو
منم که از یاد می روم ، آغاز می شوم
و پنجشنبه نزدیک من است
جهان را همین
جا نگهدار
من پیاده می شوم

 

 

 

هیوا مسیح 
 



برچسب ها: ,
امتياز : 0 | نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت

صفحه قبل 1 2 3 صفحه بعد